امروز هم یکی از اون روزهای قشنگ بهاری بود ، نم نم بارون و آسمونی به رنگ طوسی ، شیفته این روزها و این جنس حال و هوام .  به هوای خرید دارو رفتم داروخانه ، خیلی شلوغ بود ، سمت پیشخون  رفتم و داروها رو سفارش دادم  بخاطر ازدحام دفترچه هایی که رویهم تلنبار شده بود گرفتن داروها ی مقدار زمان برد ، در همین حین متوجه شدم ی خانم و آقا که هر دو  حضورشون بخاطر  بیماری فصلی بچه هاشون  بود بخاطر نداشتن پول و  عدم پرداخت هزینه های دارو  اصرار داشتن کارت ملی شون رو گرو بذارن و داروها رو تحویل بگیرند که متاسفانه دکتر داروساز موافقت  نمیکرد ، دیدن این صحنه قلبم رو ریش ریش کرد  ، به خانمی  که پشت پیشخون بود اشاره کردم و ازش خواهش کردم بدون معرفی من  هزینه داروها رو از کارتم برداشت کنه .  تو مسیر برگشت خونه به این فکر میکردم  افراد زیادی مثل این دو خانواده وجود دارن و حقوق افرادی مثل بنده حقیر محدود شاید لازم باشه از خریدهای جانبی م بزنم و هر از گاهی مبلغی در اختیار همین داروخانه که در مرکز شهر قرار گرفته پرداخت کنم که لااقل سهم خودم رو در قبال افرادی این چنینی ادا کرده باشم


منبع : قهوه تلخروز نوشت.... منبع : قهوه تلخروز نوشت.... منبع : قهوه تلخروز نوشت.... منبع : قهوه تلخروز نوشت....
برچسب ها : داروها